تبليغاتX
به وبلاگ سکوت شیراز خوش آمدید

به وبلاگ سکوت شیراز خوش آمدید

آهسته وارد شوید مبادا چینی نازک سکوتم بشکند.....

عشق واقعی....

عشق



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reasonثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



 





Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



 



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


 



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



 



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 20  توسط سکوت  | 

"حرف اون چشم سياه رو دل ديگه نميدونه، چشم ديگه نميخونه"

اين همه گلايه ها فكرتو از سرم نبرد!

سلام دوستاي گلم...خوبين؟(آدم شدم دست از لوسي بازي برداشتم واسه همين نميگم خوفين!) من يه پست شاد نوشته بودم تا يه كم بخندونمتون با ديوونه بازيام ولي به دلايلي نشد.از شما چه خبر؟در سلامتيه كامل به سر ميبريد؟هو.خاله خان باجيا خوبن؟سلام برسونيد خدمتشون.تو رو خدا بهم نخندين كه نتونستم صبر كنم و آپ كردم.اولاْ دلم نیومد تو ماه آبان آپ نکنم!ثانیاْ خوب چيكار كنم نميتونم از دوستاي ديوونه اي مثل شما دل بكنم! .(بابا چته!انگار وصلش كردن به برق.من كه چيزي نگفتم.ديوونگي خيلي باحاله.امتحانش كنيد.به قول يه دوست بي معرفت!خوش به حالت ديوونه!)منم ديوونم...يادش به خير!(شما زياد تلاش نكيند تا منظورمو بفهميد اونيكه بايد بفهمه خودش فهميد!)

 

خوب ديگه زياد وراجي نكنم.اين آپ خيلي طولانيه مثل صف بنزين.اين شعري كه پاينن واستون گذاشتم يه شعر خيلي قشنگ و عاشقانه از دوستمه.يه خواهش ازتون دارم.همتون واسه ي سلامتيش دعا كنيد.خيلي دوسش دارم.

 

 

اي كه با عشق و صداقت به دلم پل زده اي           به غم انگيز ترين خاطره ام زل زده اي

من و اين پنجره ي باز به انديشه ي تو                  باز هم لحظه ي پرواز به انديشه ي تو

باز هم موج سكوتيست در اين فاصله ها              لحظه اي سبز چه آنيست در اين فاصله ها

ماه در صفحه ي شب مثل نگيني تا صبح             ميدرخشد كه تو با من بنشيني تا صبح

كوچه در بسته شب خواب تو را ميبيند                و عبور تن بي تاب تو را ميبيند

فصل روئيدن آواي تو در شعر من است                 عطر خشبوي نفسهاي تو در شعر من است

امشب انگار دلم با تو نمازي دارد                        با تو اي كعبه ي من راز و نيازي دارد

بنشين تا لب خود را بگشايم با تو                      تا مگر بشكنم اين فاصله ها را تا تو

روز اول كه در آن لحظه سلامم كردي            لحظه اي بود كه در عشق تمامم كردي

خانه از عطر دلاويز نگاهت پر شد                        شام از غربت پاييز نگاهت پر شد

كوچه در كوچه ي من بوي تو را با خود داشت        عشق تو در دل من بذر محبت ميكاشت

دو قدم مانده به آغاز فروپاشي من                    و تو برخاسته اي باز به نقاشي من

مثل يك قاصدك آرام نشستي در من                 وسعت هرچه غزل بود شكستي در من

گفتم اي كاش كه از نسل شقايق باشي           و براي سفري سبز موافق باشي

گفتم:آيا دل خود را بسپارم يا نه؟                 طاقت دوري چشمان تو دارم يا نه؟

گرچه چشمان تو پايان غم و ماتم بود                مطلع درد تو آغاز غزلهايم بود

من و تو ناب ترين قصه ي غربت شده ايم           مثل سيب ايم كه با عشق دو قسمت شده ايم

و دل خسته ي من درد تو را ميفهميد               معني ساده ي "برگرد" تو را ميفهميد

كسي اما پس اين دوستي چشم فريب            كسي اما همه جا دشمن ما،مثل رقيب

آمد و شعله به چشمان سياهت انداخت           فاصله بين من و عشق و نگاهت انداخت

و تو انباشته از وحشت و ترديد شدي                باز از پاكي اين معجزه نوميد شدي

باز هم كوچه ي دل رخت سياهي پوشيد          از دل خاطره ها چشمه ي غربت جوشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 13  توسط سکوت  | 

مرو!بگذار در اين واپسين دم،ز ديدارت دلم سيراب گردد!

چه غم گر در بهشتي ره ندارم،كه در قلبم بهشتي جاودانيست!

سلام خوبين؟يه شعر از فروغ فرخزاد واستون گذاشتم...خوشگله...خودمونيم اين فروغ هم واسه خودش هفت خطي بوده هااا....صلاحيت نداره شعراش!ميدونم شعرم با عكسم هيچ تناسبي نداره..ولي شما به بزرگواري خودتون ببخشيد.

 

به زمين ميزني و ميشكني

عاقبت شيشه ي اميدي را

سخت مغروري و ميسازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را

 

ديدمت،واي چه ديداري،واي

اين چه ديدار دلازاري بود!

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

 

ديدمت، واي چه ديداري، واي

نه نگاهي، نه لب پر نوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

 

اين چه عشقيست كه در دل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم؟!

ميگريزي ز من و در طلبت

باز هم كوشش باطل دارم!

 

باز لبهاي عطش كرده ي من

عشق سوزان تو را ميجويد

ميتپد قلبم و با هر تپشي

قصه ي عشق تو را ميگويد

 

بخت اگر از تو جدايم كرده

ميگشايم گره از بخت،چه باك!

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سراپرده ي خاك

 

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي، اي مرد!

شعر من شعله ي احساس من است

تو مرا شاعره كردي، اي مرد!

 

سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم

دامني، تا كه بر آن ريزم اشك

آه، اي آنكه غم  عشقت نيست

ميبرم بر تو و بر قلبت رشك!

 

به زمين ميزني و ميشكني

عاقبت شيشه ي اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را!!!!

 

                                                  "فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 13  توسط سکوت  | 

چشمان سخنگوي تو خاموشم كرد!

وجودم از تمناي تو سرشار است!

سلام.خوبين؟آپهاي من يه كوچولو فرق كردن.دوست دارم بدونم كدوم مدلي رو بيشتر دوست دارين.شعر هاي فروغ فرخزاد و فريدون مشيري يا نامه هايي كه قبلاً مينوشتم(برگزيده از يه كتاب)

منتظر جوابتونم.

 

تنها

غمگين

نشسته با ماه

در خلوت سكوت شبانگاه

اشكي به رخم دويد ناگاه

روي تو شكفت در سرشكم

ديدم كه هنوز عاشقم،آه!!!!

 

من یک لبخند تو را به همه ی جواهرات دنیا نمی فروشم یک نگاه مهرآمیز تو،یک فشار دست تو،یک بوسه ی تو کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد!

 

قلبي را از دست داده اي كه تپش هاي عاشقانه اش را در هيچ جاي ديگر نخواهي يافت!

 

افسوس که اگر تو نخواهی دیگر این دست قادر نخواهد بود تا در میان دست تو جای گیرد و همه ی درد خود را فراموش کند .

 و این دیده هرگز با آن همه امید و آرزو به دیدگان تو دوخته نخواهد شد و در نگاه تومستی یک عمر ... یک عمر پر از سرور و شادمانی را نخواهد یافت.

 

دیگر حرفی ندارم
 جز این که یک بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم!

 

..........................................................................

 

در آمد از در

بيگانه وار، سنگين تلخ

نگاه منجمدش

به راستاي افق مات در هوا مي ماند

نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور

نگاه منجمدش كور

از غبار غرور

نگاه منجمدش را نگاه ميكردم

تنم از اين همه سردي به خويش مي پيچيد

دلم از اين همه بي گانگي فرو پاشيد

نگاه منجمدش را نگاه ميكردم

چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد؟

چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد

چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپارد

درين نگاه

مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ آورد

مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد

به خويش ميگفتم

چگونه ميبرد از راه يك نگاه تو را!

چگونه دل به كساني سپرده اي كه به قهر

رها كنند و بسوزند بي گناه تو را

نگاه منجمدش را نگاه ميكردم

چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده ست

دلم به ناله در آمد كه

درون سينه اينان نه دل

كه گل بوده ست!!!!!(gel)

 

...........................................................................

 

يه زير نويس كوچولو به مناسبت اين روزهاي سرد زمستوني:"ليز خوردن بهانه ايست تا دست كسي را كه دوستش ميداري محكمتر فشار دهي!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 13  توسط سکوت  | 

ديگر نپرس از سر و سامان من،من بي تو دست از اين سر و سامان كشيده ام!

خواهمت با دل!

" ميخواهم رنگ سرخي شده،روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده، روي زلف تو بنشينم!"

سلام دوستاي گلم.خوبين؟دلم واستون تنگ شده بود خيليييي....امروز من در پوست خود نميگنجم چون امتحانام تموم شده و من به ميمنت تمومي امتحانات در خانه تشريف دارم تا كمي استراحت نمايم و براي شما عزيزان وبلاگ آپ كنم!امروز يكي از شعراي خودمو گذاشتم تو اين پست.حتماً الان ميگين از كي تا حالا تو شاعر بودي و ما خبر نداشتيم؟!(البته اونايي كه منو ميشناسن)...بايد خدمتتون عرض كنم از دو هفته پيش جودي ابت شاعر شده!شاعر كه نميشه گفت چند تا مصرع از اون ته توهاي قلبم استخراج ميشه كه منم زود مكتوبش ميكنم.

 

 

دانم آخر دست من نرسد به دستش،دانم!

دانم آخر بسوزم از داغ عشقش،دانم!

دانم آخر شوم رسواي عالم،دانم!

شود اين جسم مجسمه ي ماتم،دانم!

 

                             گر ببينم روزي او با دلبري رفت!

                             بي توجه به دل لرزان و اشك چشم من،رفت!

                             پشت پا بر دل لرزان زد و رفت!

 

ننالم از دست يارم،

            از دست زيباروي نازم

 

                            كنم دعايي كه خدايم،شايد

                            قسمتش شد،يار ديگر،باشد!

 

الهي!خواهم او را شاد بينم

                    گرچه با يار دگر،دلشاد بينم

 

نبينم آه بر لب او را من ، نبينم

نبينم،غم در دل او را من،نبينم!

 

                          آه،من ننالم از دست يارم!

                          از دست ماهروي نازم!

 

                                                                  آه،ننالم من،ننالم!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 13  توسط سکوت  | 

Valentainet mobarak

Gavo olagho ordak♥♥♥Kebrito gazo fandak♥♥♥gonjishko ghazo lak lak♥♥♥Valentainet mobarak
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 13  توسط سکوت  | 

loveeeeeeeeeeeeeeeeee

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 17  توسط سکوت  | 

ها؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 17  توسط سکوت  | 

love az ye noe dige...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 17  توسط سکوت  | 

l_o\/e...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 17  توسط سکوت  |