سلام دوستاي گلم...خوبين؟(آدم شدم دست از لوسي بازي برداشتم واسه همين نميگم خوفين!)
من يه پست شاد نوشته بودم تا يه كم بخندونمتون با ديوونه بازيام ولي به دلايلي نشد.از شما چه خبر؟در سلامتيه كامل به سر ميبريد؟هو.
خاله خان باجيا خوبن؟سلام برسونيد خدمتشون.تو رو خدا بهم نخندين كه نتونستم صبر كنم و آپ كردم.اولاْ دلم نیومد تو ماه آبان آپ نکنم!ثانیاْ خوب چيكار كنم نميتونم از دوستاي ديوونه اي مثل شما دل بكنم!
.(بابا چته!انگار وصلش كردن به برق.من كه چيزي نگفتم.ديوونگي خيلي باحاله.امتحانش كنيد.به قول يه دوست بي معرفت!خوش به حالت ديوونه!)منم ديوونم...يادش به خير!(شما زياد تلاش نكيند تا منظورمو بفهميد اونيكه بايد بفهمه خودش فهميد!)
خوب ديگه زياد وراجي نكنم.اين آپ خيلي طولانيه مثل صف بنزين.
اين شعري كه پاينن واستون گذاشتم يه شعر خيلي قشنگ و عاشقانه از دوستمه.
يه خواهش ازتون دارم.همتون واسه ي سلامتيش دعا كنيد.خيلي دوسش دارم.
اي كه با عشق و صداقت به دلم پل زده اي به غم انگيز ترين خاطره ام زل زده اي
من و اين پنجره ي باز به انديشه ي تو باز هم لحظه ي پرواز به انديشه ي تو
باز هم موج سكوتيست در اين فاصله ها لحظه اي سبز چه آنيست در اين فاصله ها
ماه در صفحه ي شب مثل نگيني تا صبح ميدرخشد كه تو با من بنشيني تا صبح
كوچه در بسته شب خواب تو را ميبيند و عبور تن بي تاب تو را ميبيند
فصل روئيدن آواي تو در شعر من است عطر خشبوي نفسهاي تو در شعر من است
امشب انگار دلم با تو نمازي دارد با تو اي كعبه ي من راز و نيازي دارد
بنشين تا لب خود را بگشايم با تو تا مگر بشكنم اين فاصله ها را تا تو
روز اول كه در آن لحظه سلامم كردي لحظه اي بود كه در عشق تمامم كردي
خانه از عطر دلاويز نگاهت پر شد شام از غربت پاييز نگاهت پر شد
كوچه در كوچه ي من بوي تو را با خود داشت عشق تو در دل من بذر محبت ميكاشت
دو قدم مانده به آغاز فروپاشي من و تو برخاسته اي باز به نقاشي من
مثل يك قاصدك آرام نشستي در من وسعت هرچه غزل بود شكستي در من
گفتم اي كاش كه از نسل شقايق باشي و براي سفري سبز موافق باشي
گفتم:آيا دل خود را بسپارم يا نه؟ طاقت دوري چشمان تو دارم يا نه؟
گرچه چشمان تو پايان غم و ماتم بود مطلع درد تو آغاز غزلهايم بود
من و تو ناب ترين قصه ي غربت شده ايم مثل سيب ايم كه با عشق دو قسمت شده ايم
و دل خسته ي من درد تو را ميفهميد معني ساده ي "برگرد" تو را ميفهميد
كسي اما پس اين دوستي چشم فريب كسي اما همه جا دشمن ما،مثل رقيب
آمد و شعله به چشمان سياهت انداخت فاصله بين من و عشق و نگاهت انداخت
و تو انباشته از وحشت و ترديد شدي باز از پاكي اين معجزه نوميد شدي
باز هم كوچه ي دل رخت سياهي پوشيد از دل خاطره ها چشمه ي غربت جوشيد

